تبليغاتX
ستاره روز
!!يارو مي ره مرغداري ، جو مي گيرتش ، تخم مي كنه

 

سه تا تهروني تو يه قهوه خونه سر به سر يه تركه كه اونجا كار مي كرد مي ذاشتن ، بعد از يه مدت ، پشيمون مي شن و مي گن بابا بسشه ، ديگه اذيتش نكنيم ، جمع مي شن و مي رن پيش تركه ، مي گن آقا شرمنده ، ما ديگه اذيتت نمي كنيم و اين صوبتا
تركه مي گه : حتما ؟ ديگه اذيتم نمي كنين ؟ گير نمي دين ؟ متلك بارم نمي كنين ؟
اونام مي گن : نا ديگه ! از اين به بعد رفيقيم
!!!تركه مي گه : باشه پس منم ديگه نمي شاشم تو چايي هاتون

 

يارو واسه اولين بار رفته بوده تهران ، توي پارك يه دختره رو مي بينه ، مي ره جلو مي گه : خانوووم اسم شوما چيه ؟
دختره با ناز و عشوه مي گه : بوي گل يـــــــاس ، اسمم ثرياس
!!!يارو هم فكر مي كنه و مي گه : بوي گوز خـــــــر ، اسمم غضنفر

 

!يارو مي گوزه دنبال پوكش مي گرده

 

يه روز مامان رشتيه پسرشو نصيحت مي كرده كه پسرم اينقدر بي خيال نباش ، مواظب رفتار زنت باش و اين حرفا
رشتيه هم دگرگون مي شه و تصميم مي گيره غيرتي باشه و زنشو كنترل كنه
نصف شب بوده و زنش از خواب پا ميشه
رشتيه مي گه : كجا ؟
زنه مي گه : دستشويي
!!!رشتيه مي گه : نمي خواد ، بيا بخواب خودم جات مي رم

 

!!!قزوينيه دست بابا بزرگشو مي گيره مي بره مهد كودك ، مي گه آقا اينو واسم خورد كنين

 

يك بابايي داشته از سر كار برميگشته خونه، يهو ميبينه يك جمع عظيمي دارن تشييع جنازه ميكنند، منتها يجور عجيب غريبي: اول صف يك سري ملت دارن دو تا تابوت رو ميبرن، بعد يك يارو مرده با سگش راه ميره، بعد ازون هم يك صف 500 متري ملت دارن دنبالشون ميرن. يارو كف ميكنه، ميره پيش جناب سگ دار، ميگه: تسليت عرض ميكنم قربان، خيلي شرمندم...ميشه بگيد جريان چيه؟ يارو ميگه: والله تابوت جلوييه خانممه، پشتيش هم مادر خانومم... هردوشون رو ديشب اين سگم پاره پاره كرده! مرده ناراحت ميشه، همينجور شروع ميكنه پشت سر يارو راه رفتن، بعد از يك مدت برميگرده ميگه: ببخشيد من خيلي براتون متاسفم، ميدونم الانم وقت پرسيدن اينجور سوالا نيست، ولي ممكنه من يك شب سگ شما رو قرض بگيرم؟! مرده يك نگاهي بهش ميكنه، اشاره ميكنه به 500 متر جمعيتي پشت سر، ميگه: برو ته صف!

 

پرتقاله خودشو مي زده به در و ديوار ، مي گن : چرا اينطوري مي كني ؟
مي گه : مي خوام خوني شم

 

يارو سوار هواپيما ميشه، ميشينه كنار دست يك پيرمرده. خلاصه سر صحبت باز ميشه و اين دوتا نسبتاٌ با هم رفيق ميشن. وسطاي راه، يك مهمون دار مياد از پيرمرده ميپرسه، پدر شما شكلات ميل داريد؟ پيرمرده ميگه: نه خيلي ممنون، من بواسير دارم. مهمون داره از يارو ميپرسه: شما چي؟ يارو مياد تريپ رفاقت بگذاره، ميگه: نه مرسي. اين رفيقمون بواسير داره، باهم ميخوريم
!!

 

آبادانيه ميخواسته بره خواستگاري، ديرش شده بوده حواسش پرت ميشه شلوارش رو پشت و رو ميپوشه و با عجله ميدوه تو خيابون، يهو يك ماشين مياد ميزنه درازش ميكنه وسط خيابون. رانندهه مياد بالا سرش، ميگه: طوريت كه نشده؟ آبادانيه يك نگاه به سر تا پاش ميكنه، چشمش ميافته به شلوارش، ميگه: چي چيو طوري نشده، ولك زدي حسابي پيچوندي!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:1  توسط فرامرز | 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است، يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.

تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بينم.

شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد، در گوشه ای بنشين ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم، ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی، شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ،قصه اژدهای بيدار در صحرا، خواب که به چشمان پيرم می آمد، طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .

من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين، رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه، فرشته ای می ديدم به روی آسمان، که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ، و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ، و بیشتر از آن ، صدای کف زدنهای تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ، و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ، که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ، و در آن شبها ، در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ، به خواب میرفتی، و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور، بس

قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است‌:

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ، من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ، احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ، از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ، خود گريستم .

ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ، تنها رقص و موسيقی نيست .

نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ، آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ، اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ، بپرس ، حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ، چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ، فقط اين نوع خرجهای تو را، بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ، با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن، و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .

نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ، اگر بخواهی ، همه جا خواهی يافت .

اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ، برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم، من زمانی دراز در سیرک زیسته ام، و همیشه و هر لحظه، بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند، نگران بوده ام، اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار، بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ، سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

آن شب، این الماس ، ریسمان نا استوار تو خواهد بود ، و سقوط تو حتمی است .

شاید روزی ، چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند، آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ، همیشه سقوط می کنند .

دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ، این الماس بر گردن همه می درخشد .......

....... اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .

برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری.

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد .....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 18:10  توسط فرامرز | 
اقای خاکی !
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 9:39  توسط فرامرز | 
جنگ فیل و فنجون

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 7:43  توسط فرامرز | 
خانوم سرت رو بکون تو
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 7:36  توسط فرامرز | 

حكيم ابوالقاسم فردوسي حماسه سراي بزرگ ايران (طوس 330 ق – طوس 411 ق) 30 سال از عمرش را صرف سرايش شاهنامه كرد و آن را در سن 71 سالگي به پايان رساند. شاهنامه شامل سه دورۀ اساطيري، پهلواني و تاريخي (= اشكانيان، ساسانيان) است و فردوسي در سرايش آن از روايات مختلف كتبي و شفاهي سود برده است. شاهنامه يكي از سه حماسـﮥ بزرگ جهان است و حكيم طوس با خلق آن فرهنگ ايران را احيا و حفظ كرده است.
سياوش ثمرۀ ازدواج كيكاوس پادشاه كياني ايران با دختر زيبارويي از نژاد فريدون بود. وي براي اينكه فتون جنگاوري را بياموزد از همان ابتداي كودكي به رستم سپرده شد. رستم سياوش را به زابلستان برد و آيين شكار و سواري و كشورداري را به وي آموخت. پس از چندي سياوش پيش پدر بازگشت و كيكاوس فرمانروايي ماوراءالنهر را به او سپرد، در همين اوان مادر سياوش از دنيا رفت . روزي كيكاوس و سياوش با هم نشسته بودند كه سودابه دختر پادشاه هاماوران و همسر كيكاوس و نامادري سياوش وارد شد و چون سياوش را ديد بر او شيفته شد. پس، پنهاني سياوش را به شبستان خويش فرا خواند ولي سياوش نپذيرفت. سودابه به حيله متوسّل شد و با اجراي
نقشه اي سعي در رسوا كردن سياوش كرد و به كيكاوس گفت كه در اثر كشاكشي كه بين من و سياوش به وجود آمد كودكي كه از تو در رحم داشتم در معرض تلف قرار گرفت .
كيكاوس بر سياوش بدگمان شد و بعد از مشورت با بزرگان چارۀ كار را در ‹‹ ورگرم›› ديد به اين معني كه بايد يكي از آن دو تن ( سياوش يا سودابه ) از ميان آتش بگذرند تا گناهكار از بي گناه شناخته شود. شاه به سودابه تكليف عبور از آتش كرد و وي پاسخ داد سخن من راست است و از اين كار سرباز زد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 7:25  توسط فرامرز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
مرداد 1385
پیوندها
شکوهی
شعرهای قشنگه 1 دوست.
صدای پاییز
عکسهای کارتونی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

بهترين كدهاي جاوا اسكريپت