![]() |
![]() |
|
|
!!يارو مي ره مرغداري ، جو مي گيرتش ، تخم مي كنه
سه تا تهروني تو يه قهوه خونه سر به سر يه تركه كه اونجا كار مي كرد مي ذاشتن ، بعد از يه مدت ، پشيمون مي شن و مي گن بابا بسشه ، ديگه اذيتش نكنيم ، جمع مي شن و مي رن پيش تركه ، مي گن آقا شرمنده ، ما ديگه اذيتت نمي كنيم و اين صوبتا
يارو واسه اولين بار رفته بوده تهران ، توي پارك يه دختره رو مي بينه ، مي ره جلو مي گه : خانوووم اسم شوما چيه ؟
!يارو مي گوزه دنبال پوكش مي گرده
يه روز مامان رشتيه پسرشو نصيحت مي كرده كه پسرم اينقدر بي خيال نباش ، مواظب رفتار زنت باش و اين حرفا
!!!قزوينيه دست بابا بزرگشو مي گيره مي بره مهد كودك ، مي گه آقا اينو واسم خورد كنين
يك بابايي داشته از سر كار برميگشته خونه، يهو ميبينه يك جمع عظيمي دارن تشييع جنازه ميكنند، منتها يجور عجيب غريبي: اول صف يك سري ملت دارن دو تا تابوت رو ميبرن، بعد يك يارو مرده با سگش راه ميره، بعد ازون هم يك صف 500 متري ملت دارن دنبالشون ميرن. يارو كف ميكنه، ميره پيش جناب سگ دار، ميگه: تسليت عرض ميكنم قربان، خيلي شرمندم...ميشه بگيد جريان چيه؟ يارو ميگه: والله تابوت جلوييه خانممه، پشتيش هم مادر خانومم... هردوشون رو ديشب اين سگم پاره پاره كرده! مرده ناراحت ميشه، همينجور شروع ميكنه پشت سر يارو راه رفتن، بعد از يك مدت برميگرده ميگه: ببخشيد من خيلي براتون متاسفم، ميدونم الانم وقت پرسيدن اينجور سوالا نيست، ولي ممكنه من يك شب سگ شما رو قرض بگيرم؟! مرده يك نگاهي بهش ميكنه، اشاره ميكنه به 500 متر جمعيتي پشت سر، ميگه: برو ته صف!
پرتقاله خودشو مي زده به در و ديوار ، مي گن : چرا اينطوري مي كني ؟
يارو سوار هواپيما ميشه، ميشينه كنار دست يك پيرمرده. خلاصه سر صحبت باز ميشه و اين دوتا نسبتاٌ با هم رفيق ميشن. وسطاي راه، يك مهمون دار مياد از پيرمرده ميپرسه، پدر شما شكلات ميل داريد؟ پيرمرده ميگه: نه خيلي ممنون، من بواسير دارم. مهمون داره از يارو ميپرسه: شما چي؟ يارو مياد تريپ رفاقت بگذاره، ميگه: نه مرسي. اين رفيقمون بواسير داره، باهم ميخوريم
آبادانيه ميخواسته بره خواستگاري، ديرش شده بوده حواسش پرت ميشه شلوارش رو پشت و رو ميپوشه و با عجله ميدوه تو خيابون، يهو يك ماشين مياد ميزنه درازش ميكنه وسط خيابون. رانندهه مياد بالا سرش، ميگه: طوريت كه نشده؟ آبادانيه يك نگاه به سر تا پاش ميكنه، چشمش ميافته به شلوارش، ميگه: چي چيو طوري نشده، ولك زدي حسابي پيچوندي! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:1 توسط فرامرز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آذر 1385 مرداد 1385 |
| پیوندها |
|
شکوهی شعرهای قشنگه 1 دوست. صدای پاییز عکسهای کارتونی |
|
RSS
|